محمد تقي جعفري

388

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

حس را كور مكن و - اختيار خود ببين جبرى مشو ره رها كردى به ره آ ، كج مرو هيچ تا كنون ديدى كه عاقلى سنگ را مخاطب قرار داده و بگويد : اى سنگ بيا ، واى كلوخ به وعده وپيمانت وفا كن آيا تا حال اتفاق افتاده است كه بيك آدم بگويند به پر به هوا اى كور بيا شكل و رنگ مرا ببين خداوند تكليف بما فوق قدرت را منفى فرموده است ، « حرجى به نابينا نيست » آخر آن خدايى كه بخشندهء فرج وسهولتها است ، چطور ممكن است ما را گرفتار حرج و مشقت بسازد ؟ درست بنگر خواهى ديد : ( ( 2971 ) ) كس نگويد سنگ را دير آمدى يا كه چوبا ، تو چرا بر من زدى هيچ كس از شخص مجبور چنين توقعات را ندارد و هيچ عاقلى معذور واقعى را نمىزند . امر و نهى و ساير تكاليف را به آدمى كه اختيار دارد متوجه مىسازند . خشم مولود كار زشتى است كه از انسان مختار سر مىزند وستايش وعتاب و سرزنش بدون وساطت اختيار در كارها پوچ وبىمعنا هستند . تو در بىدادگرى با اختيار عمل مىكنى ، منظور من از نفس وشيطان اين است كه ترا بدون اجبار اغوا مىكنند وزشتىها را براى تو مىآرايند . تو مىگويى : اين اختيار كه شما مىگوييد ، من نمىبينم تو نه تنها اختيار را نمىبينى ، بلكه هيچ يك از پديده هاى روانى را نمىتوانى مشاهده كنى . اين اختيار در درون تو وجود دارد ، ولى بىعلت به وجود نمىآيد ، بلكه بايد شخصيت يوسف صفتى را ببيند تا به هيجان برآيد و كار خود را صورت بدهد . كسى كه پر وبالى با عظمت آن شخصيتى كه به دست آورده است ، بگشايد ، مىتواند از نعمت عظماى اختيار بهره مند گردد ، نه هر كس كه در دامان باد پاى عوامل طبيعت و ساير انسانها چون گوى بىاختيار به اين سو و آن سو در مىغلطد . سگى كه خفته است ، ارادهء اختيارش نمىجنبد ، همين كه شكمبه را ديد ، دم مىجنباند و به هيجان در مىآيد . پس براى اين كه اختيار در درون تو سر بكشد ، انگيزه